این روزا بیشتر حالت یه توپ فوتبال رو پیدا کردم که از این طرف به اون طرف پاس داده میشه. منظورم کار انتقالی و مامور شدنم به تهرانه. میگن یه نفر که استخدام پیمانی باشه رو پیدا کن تا جایگزینت بشه و اون بخواد شیراز مامور بشه که اینم یه جورایی محاله. آخه نه درست راهنماییت می کنن و نه لیستی وجود داره که توش اسامی کسایی که بخوان شیراز مامور بشن باشه. کلا یه چند روزیه بی خیال این موضوع شدم. می خوام تقاضای مرخصی بدون حقوق بدم امیدوارم واسه این یکی دیگه اذیت نکنن...

هفته پیش یونس با مامان و باباش اومده بودن شیراز. آخه من و یونس تصمیم گرفتیم مراسم عروسی نگیریم و این وسط بابای یونس حسابی مخالف این موضوعه. آخرش هم هرچی با من و مامان و بابام صحبت کرد نتونست منو متقاعد کنه. راستش ماجراهای جشن عقدم انقدر ناراحتم کرد که اصلا حاضر نیستم دوباره همچین مراسمی رو تجربه کنم. حدودا ۶ هفته دیگه بیشتر اینجا کار نمی کنم بعد هم میرم نمی دونم چرا برخلاف چند ماه پیش دوست دارم این مدت زودتر بگذره یه جورایی دیگه کلافه شدم از این همه انتظار...

یا حق...

خانه داری

مامانم دو روز پیش رفته بود خرید که یه دفعه پاش پیچ می خوره و می افته زمین. عکس گرفتیم گفتن دو جای پاش شکسته. الان هم گچ گرفته و باید یک ماه و نیم توی گچ باشه. این روزا دارم نقش مامان خونه رو بازی می کنم. حسابی خانه دار شدم! هرچند انگشت کوچیکه مامانم هم نمیشم اما در کل تمرین بدی نیست واسه آموزش خانه داری. دقیقا مثل آموزش بچه داری که توفیق اجباری نصیبمون شد و حسابی خم و چم کار رو با بزرگ کردن وروجک های داداشم یاد گرفتم...

امروز اولین روزی بود که بعد از آف شبکاریم بیدار موندم و کار خونه انجام دادم سخت بود حالا درک می کنم همکارای متاهلم چی می کشن. به هرحال باید پذیرفت. شغل ما با همه شغلای دنیا فرق داره اصلا همه چیش برعکسه خودمون هم همینطور!

دیشب شبکار بودم. بچه های بخش از وقتی فهمیدن که ۲،۳ ماه دیگه بیشتر اینجا نیستم ظاهری یا واقعی ابراز ناراحتی می کنن بعضی ها هم مثل سحر که از الان ماتم گرفتن خودمم حال و روز خوبی ندارم. هفته پیش واسه انجام مقدمات انتقالیم رفتم پیش مترون بیمارستان. راحت پذیرفت و گفت من مخالفتی ندارم اما چون ردیف من واسه یه بیمارستان دیگه هست ممکنه اگه روزی خواستم برگردم دیگه نتونم واسه این بیمارستانی که الان توش هستم مامور شم...

ظاهرا هیچ راه برگشتی نیست...

 

الان که اومدم با ترس و لرز آدرس وبلاگم رو تایپ کردم یقین داشتم که تاحالا باید حذف شده باشه اما این اتفاق نیفتاده بود و من این موضوع و رو به فال نیک می گیرم و بهونه ای مي کنم واسه شروع کردن دوباره...

نمی دونم از کجا شروع کنم پس هرچی به ذهنم می رسه رو فی البداهه می نویسم. حدودا ۵ یا ۶ماهی می شد که سراغ کامپیوترم نیومده بودم خودم هم تعجب می کنم! کمتر از ۲ ماه و نیم دیگه بیشتر شیراز نیستم و روز به روز که می گذره به اینجا به خونمون به شهرم به دوستام به مامان و بابام وابسته تر می شم نمی دونم چرا نمی خوام این موضوع رو بپذیرم. فردا قراره با مترونمون راجع به انتقالیم صحبت کنم نمی دونم چی پیش میاد ذهنم پر از نمی دونم های عجیب و غریبه. از یه طرف از دوری یونس و این همه دربه دری خسته هستم و از طرف دیگه هم نگران این تغییر بزرگ توی زندگیم . اما اين رو مي دونم که سرنوشت رو باید پذیرفت...

راستش بیمارستان هم این روزا به یه عادت روزمره تبدیل شده با یک مشت قانون و بخشنامه و اسم های هرروزه سروکار داریم. حاکمیت بالینی! اعتبار بخشی! بیمارستان دوستدار سلامت! مدیریت خطر! و من هم آخرش نفهميدم اين همه قانون چه تغييري در کار بچه ها ايجاد کرده جز اينکه همه روز به روز خسته تر و سردرگم تر از قبل ميشيم. بگذريم...

بعضي وقتا با خودم فکر مي کنم اوج بدشانسي چي مي تونه باشه الان چندروزه که بدشانس ترين آدمي که توي عمرم ديدم توي بخشمون بستريه و واقعا منو به فکر واداشته..

يه خانوم 46 ساله که تا الان 3 بار عمل قلب باز کرده و 4 بار هم رگهاي قلبش رو بالون زده يکي از پسرهاش و يکي از دخترهاش و شوهرش توي همين چند سال اخير فوت کردن. به خاطر دردهاي مداومي که مي کشيده به مخدر وابسته شده و به خاطر بستري شدن هاي فراوونش ديگه هيچ رگي توي دست و پاش نمونده و بچه ها مجبور شدن از گردنش واسش رگ بگيرن. امروز دوباره آنژيو شد بازم يکي از رگهاي قلبش گرفته بود اما دکتر گفت ديگه نميشه کاري واسه رگهاش کرد با وجود اين شبانه روز داره خدا رو شکر مي کنه...

نمي دونم چي بگم...

خدايا شکرت به خاطر نعمت سلامتي... 

 

پرستاری یا گرفتاری؟

خیلی وقته نبودم. نمی دونم شاید متاهل شدن چیزی بوده که نمی ذاره زیاد این اطراف چرخ بزنم. زیادی ذهنمو مشغول کرده زیادی گرفتارم کرده. این روزا بیمارستان هم مثل یه چرخه بدون انتهای تکراری شده! میرم سر کار و برمیگردم مثل هزاران پرستار دیگه مملکتمون. بی هدف فقط بری سر کار که کار کرده باشی. بعد از مدت ها وعده و وعید کاهش ساعت کاری زمزمه های اجراش داره واسه مهر به گوش میرسه اما ما پرستارا عادت کردیم به این زمزمه ها توجهی نکنیم. این روزا بیمارستان از دانشگاه و مدرسه و کلاس کنکور هم بدتر شده. هر روز چند تا فرم جدید به همه کاغذ بازی های خسته کننده قبل اضافه می کنن و بدون هیچ توضیحی فقط ازمون می خوان این کاغذا رو پر کنیم. هرروز امتحان های فرمالیته که فقط مهارت بچه ها رو توی تقلب کردن بالا می بره. حتی خبر صدا کردن چندتا از بچه های بیمارستان واسه استخدامی هم خوشحالم نمی کنه حتی اینکه قراره توی همین بیمارستان حکم استخدامیمون رو بزنن...

این روزا یونس سفت و سخت پیگیر اینه که از ایران بریم حتی کلاس زبان هم ثبت نام کرده هم دلم می خواد و هم نمی خواد یه روز بهش می گم میام و فرداش نظرم عوض میشه. یه جورایی وابستگیه بدی پیدا کردم به سختی کشیدن توی این مملکت.

مدتی هست که بیمارستانمون مثل یه غده سرطانی بدخیم روز به روز داره بزرگتر میشه روزی نیست که خبر اضافه شدن یه بخش یا قسمت جدید به بیمارستان بهمون نرسه. اوایل خیال می کردیم این بزرگ شدن به نفع ما پرستاراست اما هرچی بیمارستان بزرگتر میشه گرفتاری ماهم بیشتر میشه...

در ذهن من

توي بيمارستان مشغول ور رفتن با پرونده ها بودم که مامان تماس گرفت. گفت شناسنامه و قباله ازدواجت رو آوردن در خونه. دل توي دلم نبود براي ديدن اسمي که مدتها دلم مي خواست توي شناسنامم باشه. شب شناسناممو باز کردم صفحه دوممشو ديدم دلم لرزيد حالا ديگه توي اون شناسنامه که 25 سال فقط اسم منو مامان و بابا بود اسم يه نفر ديگه هم اضافه شده بود حالا ديگه همه چيز عوض شده بود. سرمو مي ندازم پايين و اخمام ميره توي هم وقتي همه امسال روز زن! رو بهم تبريک مي گن. حس عجيبيه مثل يه دگرديسي مي مونه تبديل شدن از يه موجود به موجود ديگه...

اين روزا به حلقه دست کردن عادت! کردم و کمتر فراموشش مي کنم.  امروز با هدنرسمون لج کردمو برخلاف قولي که بهش دادم باهاش نمي رم استخر مي دونم صورتش کلي باز قرمز ميشه وقتي ببينه تمام اون کسايي رو که من توي دفتر درخواست برنامه جلو اسمشون نوشته بودم استخر، نميان نمي دونم چرا اين روزا همه بچه هاي گروهمون چشمشون به دهن منه. اگه بگم بريم همه ميگن باشه و اگه بگم من نميام همه ميگن خب ماهم نميايم. کلا ما پرستارا عادت کرديم يکي بهمون امر و نهي کنه بگه اين کارو بکن اون کارو نکن و ما هم فقط بگيم چشم! درست مثل پرستاراي توي فيلما که با يه پرونده زير بغلشون دنبال دکتر راه مي افتن و هرچي دکتره ميگه فقط ميگن چشم. درست مثل يه ربات و اصلا انگار که نه انگار که اين بنده خدا 4 سال هر درسي رو بگي خونده و مي دونه که به مريضي که پتاسيم خونش اين همه پايينه و احتمال مسموميت با ديجوکسين هم داره واسه پايين آوردن فشارش نبايد کلي فروزمايد چپوند توي رگهاش و اين روزا فقط تو مي توني بگي چشم چون به قول هدنرس محافظه کارت اين بايد سياست کاريت باشه که روي حرف بزرگترت حرف نزني وگرنه موقعيت کاريت به خطر مي افته و من خندم مي گيره و به الهام مي گم تمي دونم با وجود اينکه پرستارا حتي اگه اون سر دنيا هم برن باز کار براشون فراوونه چرا اين همه از موقعيت کاريشون مي ترسن!

تهران که بودم مامان يونس مي گفت من يه پارتي گردن کلفت توي بيمارستان پارسيان تهران دارم که اگه بخواي هدنرس و حتي مي تونه سوپروايزرت کنه. توي دلم مي گم من از همه هدنرسا بدم مياد وقتي مي بينم هدنرسمون که هميشه از ترس موقعيتش صورتش فلاشينگ داره با سياست تفرقه بينداز و حکومت کن دودستي چسبيده به اين ميز رياست و انقدر همه رو به جون هم ميندازه که فقط نارضايتي رو ميشه توي صورت همه ديد. من مي خوام فقط يه استف ساده باشم که صبح ها از خواب بيدار شم و موهامو تا ريشه بچپونم زير مقنعه تيره سرمو بندازم پايين و بدون حتي يه لبخند واسه اينکه وقار کاريت حفظ بشه برم سرکار و ظهر هم بي ريخت تر از موقع رفتن برگردم خونه تا مبادا اگه مرتب باشم، يه لبخندي بزنم يا يه کم آرايش داشته باشم بهم بگن کجا داري ميري؟ با کسي قرار داري؟!

اول ماه که شد برگه برنامه اتندينگ مثل سابق اومد توي بخش و زيرش يه چيزي نوشته بودن به نام "بـد مَنيجر"  از بچه ها که پرسيدم ين چيه گفتن يعني ايکه طرف هرموقع از روز يا شب اراده کنه مي تونه بياد يه مريض رو مرخص کنه يا بفرسته بخش پست سي سي يو تا تختهامون خالي باشه آخه تختهامون که زود پر و خالي بشه واسه وجهه بيمارستان خيلي بهتره و همين طور وجهه اون اقا که مدير بيمارستان هم هست. يا مثلا اون آقاي ش که از قضا يه زماني پرستاري هم خونده ونمي دونم چه جوري همه کاره بيمارستان شده و اين همه براش نامه نوشتيم و حتي خواهش کرديم که اين مانيتورهاي درب و داغون دهه 60 رو برامون عوض کنه که هر روز يه مشکلي پيدا مي کنه و چشمامونو داره ذره ذره کور مي کنه و اون آقا فقط جواب مي داد که بيمارستان پول نداره و اونم فقط واسه اينکه ميونش با هدنرسمون خوب نبود و خنده دار اين بود که هر روز داره يه بخش جديد راه مي ندازه و کلي همه واسش به به و چه چه مي کنن و اون روز با نهايت دلسوزي واسه پرستارا اومده قيافه معصومانه اي به خودش مي گيره و ميگه  من نمي دونستم بخش اتفاقات جديد قرار بوده تبديل بشه به سي سي يو وگرنه 12 تخته نمي کردمش آخه پرستار بيچاره سي سي يو نمي تونه 12 تا مريض رو کاور کنه و من فقط حالم بهم مي خوره از اين همه دورنگي....

سلام بر تاهل!

ديروز تولد 26 سالگيم بود و بر خلاف چند سال گذشته هيچ جشني درکار نبود آخه جشن بزرگتر چند روز قبل يعني 8 ارديبهشت گرفته شد. بالاخره بعد از 6 سال و اندي، هفتم ارديبهشت رسما به عقد يونس دراومدم و هشتم هم مراسم گرفتيم. هيچ وقت نمي دونستم عروس شدن و لباس عروس رو به تن کردن انقدر سخت باشه اينکه از صبح تا ظهر رو توي آرايشگاه باشي و بعد هم عکساي باغ و بعد هم اتليه و تازه بعد از اين همه خستگي بايد شاد و خندون بري توي جشني که از ماهها قبل همه انتظارشو مي کشيدن. وقتي وارد مجلس شدم همه منتظرم بودن اين اولين بار توي عمرم بود که اين همه آدم رو چشم به راه خودم مي ديدم واقعا تجربه جالبي بود. تمام مراسم داشت به خوبي برگزار مي شد که تقريبا ساعت هاي آخر اون اتفاقي که نبايد مي افتاد افتاد و زن داداش يونس که اون هم چند ماه بيشتر از ازدواجش نمي گذشت شروع کرد به بحث درست کردن و خلاصه يه موضوع خيلي الکي رو بهونه کرد و اين باعث شد همه چيز اون جوري که مي خواستيم تموم نشه. الان 5 روز از اون شب مي گذره اما هنوزم از دست الهام يا همون جاريم دلخورم با اينکه بهم زنگ زد و معذرت خواهي کرد اما نمي تونم ببخشمش. يونس مي گه موضوع رو فراموش کن. هرچند جريان اون شب باعث شد يونس بيشتر از قبل به من نزديک بشه و زمان عروسي رو از 2 سال بندازه يک سال ديگه اما هنوزم دلخورم. دست خودم نيست...

...راستي قابل توجه آقاي مهندس السلطنه، من اصلا نمي تونم وارد وبلاگ شما بشم لطفا منو راهنمايي کنيد...

این روزا حسابی بداخلاق شدم. بی حوصله زودرنج اخمو . دیگه حتی حوصله مریض هارو هم ندارم دوست دارم از سرشیفت تا آخرش همه مریض ها خواب باشن و حتی یک کلمه هم صحبت نکنن! دیروز به همه این خصلت هایی که جدیدا پیدا کردم فراموشکاری هم اضافه شده بود! به جای داخلی سوپروایزر داخلی پزشک رو می گرفتم به جای زنگ زدن به آشپزخونه زنگ می زدم به رادیولوژی و درخواست ماست واسه یکی از مریض ها می کردم! خلاصه اینکه این روزا خرابکاری زیاد می کنم!

ذهنم خیلی درگیره دست خودم نیست از یه طرف فکر اینکه تا کمتر از یه ماه دیگه قراره اسم یک نفر بیاد توی شناسنامم و تعهدات بعد از اون و از طرف دیگه درگیری های مراسم و اینکه دست تنها باید همه هماهنگی های مراسم به این بزرگی رو به دوش بکشم و  دیگه توقعاتی که هر دو خانواده دارن و روز به روز هم بیشتر میشه و تو مجبوری همه رو راضی نگه داری و خلاصه اگر بخوام همه رو ردیف کنم خیلی زیاد میشن...

همیشه توی ذهنم ازدواج با یونس رو رویای ترین ماجرای زندگیم تصور می کردم اما هیچ وقت فکر نمی کردم این همه گرفتاری داشته باشه شاید هم من زیادی دارم سخت می گیرم به هرحال تا ۸ اردیبهشت راهی جز صبوری ندارم... امیدوارم این وسط اشتباهی نکنم که به ضرر مریض هام تموم شه...

یا حق...

از همون اول شیفت که فشار خونشو گرفتم ۱۶ بود. یه خانوم ۵۰-۵۵ ساله که خیلی قشنگ صحبت می کرد. یکی دوبار دیگه هم فشارشو اندازه گرفتم باز هم ۱۶ بود انگار روی همون عدد فیکس شده بود. با دکتر تماس گرفتم و دکتر هم طبق روتین، اولین دارویی که به ذهن همه می رسه یعنی کپتوپریل رو تجویز کرد. ۲۵ میلی گرم. قرص رو که دادم دیگه مطمئن بودم تا یک ساعت دیگه فشارخونش پایین میاد. مثل پرستاری که وظیفش رو به نحو احسن انجام داده باشه با خیال راحت نشستم روی صندلی. یک ساعت بعد بازهم فشارش ۱۶ بود ایندفعه دیگه خود مریض هم نگران بود و مدام می گفت نکنه سکته مغزی کنم منم لبخند زدم و گفتم بی خیال! فکر کردی سکته به همین راحتیاس! دوباره چشماشو بست.ساعت ۱۲ شب بازم فشارش بالا بود. وقتی داشتم کاف فشار خونشو باز می کردم بهم گفت خانوم پرستار من که نه چربی خون دارم نه قند خون به جز این چند روز هم هیچ وقت فشارم بالا نبوده پس چرا یکی از رگهای قلبم گرفته؟ توی ذهن خودم بقیه ریسک فاکتورهارو هم مرور کردم و نمی دونم چرا اول از همه سیگار به ذهنم رسید. ازش پرسیدم توی خونه با دود سیگار برخورد نداشتی. گفت آره خودم سیگار می کشم. زده بودم به هدف! حالا می تونستم مثل یه پرستار فداکار تموم معلوماتمو در مورد مضرات سیگار دراختیارش قرار بدم براش یه ربعی صحبت کردمو وقتی می گفت که مشکلاتی داره که واسه رها شدن از اونا به سیگار پناه میاره مثل این روانشناسا کلی در مورد انگیزه و هدف و تکنولوژی فکر و از این جور چیزا براش سرهم کردم. حرفام که تموم شد داستان زندگیشو واسم تعریف کرد. داستان زندگی یه زن که تمام زندگیشو فدای عشقش کرده بود و بعد از اینکه عشقش تنهاش گذاشته بود تمام زندگی و عمرشو صرف بچه هاش کرده بود. یه زن که دختر بیچارش هم به همون سرنوشت خودش دچار شده بود و خلاصه غم بود و غم بود و غم. ساعت ۲ صبح بود و من در جواب همه صحبتاش فقط آروم گوش کردم. حالا دیگه می دونستم فشار خون بالاش به خاطر چی بود حالا دیگه می دونستم چرا به اون قلب شکسته خوب خون نمی رسید. حالا می تونستم واسه خوب شدنش به یه کپتوپریل و چند تا کتاب روانشناسی متکی نباشم. حرفاش که تموم شد فشارخونش هم پایین اومده بود. پتو رو کشیدم روش و گفتم حالا راحت بخواب. چشماشو بست و خوابید و من تا صبح به زندگی اون زن فکر می کردم... 

دیروز بعد از ۱۲ ساعت توی اتوبوس نشستن و البته بیشترش خوابیدن رسیدیم خونمون. وای که چقدر به خونه رسیدن بعد از چند روز دور بودن لذت بخشه.

از روز شنبه با یونس به سمت تهران حرکت کردیم. استرس شب عروسی که دوشنبه بود نمی ذاشت  از مسافرت با یونس لذت ببرم. بالاخره اون دوشنبه شب رسید و راهی عروسی شدیم. روبرو شدن با آدم هایی که مشتاقانه منتظر دیدنت هستند و تا به حال هم تو رو ندیده باشن واقعا سخته، اینکه در نهایت دلواپسی لبخند بزنی و دعوتشونو واسه رقصیدن میون اون همه غریبه با خوشحالی بپذیری. خیلی سخت بود اما به هرحال تموم شد. شب که رسیدیم خونه یونس  انگار یه بار سنگینی رو از روی دوشم برداشته بودن. حالا دیگه همه فامیلا می دونستن که اون مریمی که مدت هاست یونس ازش صحبت می کنه کیه...

فرداش پاتختی بود و بعد از پاتختی راهی شیراز شدیم. واسه دختری که تا به حال بدون پدر و مادرش  حتی مسافرت هم نرفته تصور زندگی توی اون شهر به این بزرگی با اون همه غریبه که به لهجه تو صحبت نمی کنن و تو حتی اسم خیابونا رو هم بلد نیستی واقعا سخته اما چاره چیه که تقدیر واسه زندگی با اونی که دوستش داری دور شدن از خونواده و شهرتو رقم زده...

فردا صبح و شب شیفتم. خیلی خسته ام خیلی. خدا به داد مریضا برسه...!

بی انصاف

ديشب شبکار بودم. گذروندن 4 تا شبکاري پشت سر هم واقعا سخته بخصوص اکه مريض ها هم اصلا خوشحال نباشنو مجبور باشي از سر شب تا صبح يه بند راه بري. اين روزا همش توي تدارک مسافرت دو هفته آينده هستم. دو هفته ديگه عروسي داداش يونسه و ما هم يه جورايي مهمون ويژه هستيم! از لابلاي حرفاي يونس فهميدم که همه اقوامشون مشتاقند تا هرچه زودتر منو ببينن! به خاطر همين خيلي استرس دارم.

راستي يادم رفت بگم که اين غيبت چند ماهم به خاطر گرفتاري هاي بيش از حدم بود. بالاخره اون شهريوري که مدت ها منتظرش بودم رسيد و يونش به همراه خونوادش اومدن خواستگاري. روز قبل از خواستگاري با يونس رفتم بيرون و آخرين حرفامونو بهم زديم و واسه يه عمر به هم قول داديم. مراسم خواستگاري واقعا خوب برگزار شد و بر خلاف نگراني هايي که داشتم همه چيز به خير گذشت و 26 آبان هم مراسم بله برون و به همين سادگي منو يونس باهم نامزد شديم!

و دوباره همه چيز به منوال سابق شد. همون دوري ها همون منتظر بودن ها و همون دلتنگي هاي 6 ساله... با اين تفاوت که حالا مسئوليت هامون بيشتر شده و دغدغه هامون هم رنگ و بوي ديگه اي به خودش گرفته...

بگذريم داشتم از شبکاري ديشب مي گفتم. واقعا سخت بود گاهي از خودم تعجب مي کنم که منه کم حوصله و لوس و نق نقو، توي بخش چه جوري انقدر با حوصله مي شم وقتي يه مريض از سر شب تا صبح يه بند روضه مي خونه توي گوشت و ناله مي کنه و گاهي وقتا هم زير زبوني يه بد و بيراه هايي نثارت مي کنه و تو حتي صدات هم نبايد در بياد تا مبادا فردا که مريضت مرخص شد همراهاش در مورد پرستارا حرف بدي بزنن! ديشب هرچي راهکار بلد بوديم به کار برديم از هالوپريدول وريدي گرفته و 2 تا الپرازولام تا 50 ميلي گرم پتدين که حتي فيل رو هم از پا درمياره اما فايده نداشت. انگار اون پيرزن نحيف 45 کيلويي همه توانشو توي فک و زبونش انداخته بود تا يه لحظه هم از کار نيفته! صبح خسته و بي رمق داشتم لاين هاي خراب مريض هارو تعويض مي کردم که رسيدم بالاي سر يکي از مريض هامون که حسابي بداخلاقه. اون هم لاينش خراب بود و نياز به تعويض داشت خلاصه با هزار ترفند مخصوص پرستاري راضيش کردم. وقتي وسايل رو بردم بالاي سرش بهم گفت که من مي دونم تو هيچ چي حاليت نيست! و من نمي دونم تو توي کدوم دانشگاه درس خوندي!! اصلا انگار نه انگار که همون مريضي بود که 2 شب پيش دور ريه مبارکش تا حنجرش مايع جمع شده بود و اگه تا صبح دور و ورش نچرخيده بودم خفه شده بود!

خدايا بعضي وقتا احساس مي کنم از اين جماعت ب ي ان ص ا ف خسته شدم...