الان که اومدم با ترس و لرز آدرس وبلاگم رو تایپ کردم یقین داشتم که تاحالا باید حذف شده باشه اما این اتفاق نیفتاده بود و من این موضوع و رو به فال نیک می گیرم و بهونه ای مي کنم واسه شروع کردن دوباره...
نمی دونم از کجا شروع کنم پس هرچی به ذهنم می رسه رو فی البداهه می نویسم. حدودا ۵ یا ۶ماهی می شد که سراغ کامپیوترم نیومده بودم خودم هم تعجب می کنم! کمتر از ۲ ماه و نیم دیگه بیشتر شیراز نیستم و روز به روز که می گذره به اینجا به خونمون به شهرم به دوستام به مامان و بابام وابسته تر می شم نمی دونم چرا نمی خوام این موضوع رو بپذیرم. فردا قراره با مترونمون راجع به انتقالیم صحبت کنم نمی دونم چی پیش میاد ذهنم پر از نمی دونم های عجیب و غریبه. از یه طرف از دوری یونس و این همه دربه دری خسته هستم و از طرف دیگه هم نگران این تغییر بزرگ توی زندگیم . اما اين رو مي دونم که سرنوشت رو باید پذیرفت...
راستش بیمارستان هم این روزا به یه عادت روزمره تبدیل شده با یک مشت قانون و بخشنامه و اسم های هرروزه سروکار داریم. حاکمیت بالینی! اعتبار بخشی! بیمارستان دوستدار سلامت! مدیریت خطر! و من هم آخرش نفهميدم اين همه قانون چه تغييري در کار بچه ها ايجاد کرده جز اينکه همه روز به روز خسته تر و سردرگم تر از قبل ميشيم. بگذريم...
بعضي وقتا با خودم فکر مي کنم اوج بدشانسي چي مي تونه باشه الان چندروزه که بدشانس ترين آدمي که توي عمرم ديدم توي بخشمون بستريه و واقعا منو به فکر واداشته..
يه خانوم 46 ساله که تا الان 3 بار عمل قلب باز کرده و 4 بار هم رگهاي قلبش رو بالون زده يکي از پسرهاش و يکي از دخترهاش و شوهرش توي همين چند سال اخير فوت کردن. به خاطر دردهاي مداومي که مي کشيده به مخدر وابسته شده و به خاطر بستري شدن هاي فراوونش ديگه هيچ رگي توي دست و پاش نمونده و بچه ها مجبور شدن از گردنش واسش رگ بگيرن. امروز دوباره آنژيو شد بازم يکي از رگهاي قلبش گرفته بود اما دکتر گفت ديگه نميشه کاري واسه رگهاش کرد با وجود اين شبانه روز داره خدا رو شکر مي کنه...
نمي دونم چي بگم...
خدايا شکرت به خاطر نعمت سلامتي...